|
موضوعات مطالب جستجو آمار وبلاگ
|
گل و بلبل در گلستانی ، هنگام خزان رهگذر بود یکی تازه جوان صورتش زیبا ، قامت موزون چهره اش غمزده از سوز درون دیدگان دوخته بر جنگل و کوه ، دلش افسرده ز فرط اندوه با چمن درد دل آغاز نمود این چنین لب به سخن باز نمود : گفت : آن دلبر بی مهر و وفا دوش می گفت به جمع رفقا : " در فلان جشن ، به دامان چمن هر که خواهد که برقصد با من از برایم ، شده گر از دل سنگ کند آماده گلی سرخ و قشنگ !" چه کنم من که در این دشت و دمن گل سرخی نبود ، وای به من ! در همانجا به سر شاخه ی بید بلبی حرف جوان را بشنید دید بیچاره گرفتار غم است ، سخت افسرده ز رنج و الم است گفت باید دل او شاد کنم ، روحش از قید غم آزاد کنم . رفت تا بادیه ها پیماید ، گل سرخی به کف آرد شاید ! جستجو کرد فراوان و چه سود ، که گل سرخ در آن فصل نبود هیچ گل در همه گلزار ندید جز یکی گلبن گلبرگ سپید گفت ای مونس جان ، یار قشنگ ! گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ هر چه بایست ، کنم تسلیمت بهترین نغمه کنم تقدیمت گفت : " ای راحت دل ، ای بلبل ! آنچنانی که تو می خواهی گل ، راستش قیمت جان خواهد بود " بلبلک کامده بود آنهمه راه ، بود از محنت عاشق آگاه ، گفت : " بر خیز که جان خواهم داد شرف عشق نشان خواهم داد " گفت گل : " سینه به خارم بفشار تا خلد در دل پر خون تو خار از دلت خون چو بر این برگ چکید گل سرخی شود این برگ سپید ..... بلبلک سینه ی خود کرد سپر رفت سر مست در آغوش خطر خار آن گل همه تیز و خونریز ، سینه را داد بر آن خار فشار خون دل کرد بر آن شاخه نثار برگ گل سرخ شد از خون دلش مهر بود ، آری در آب و گلش شد سحر بلبل بی برگ و نوا دگر از درد نمی کرد صدا جان به لب ، سینه و دل چاک زده بال و پر بر خس و خاشاک زده گل به کف ، در گل و خون غلط زنان سوی ماوای جوان گشت روان عاشق زار ، در اندیشه ی یار بود تا صبح همانجا بیدار بلبل افتاد به پایش جان داد گل بدان سوخته ی حیران داد سوخت بسیار دلش از غم او ساعتی داشت به جان ماتم او بوسه اش داد و وداعی به نگاه کرد و برداشت گل ، افتاد به راه دلش آشفته بد از بیم و امید رفت تا بر در دلدار رسید ، بنمودش چو گل خوشبو را دخترک کرد ورانداز او را قد و بالای جوان را نگریست گفت : " افسوس ، پزت عالی نیست ! گرچه دم می زنی از مهر و وفا جامه ات نیست ولی در خور ما ! " پشت پا بر دل آن غمزده زد خنده بر عاشق ماتمزده زد ، طعنه ها بود به هر لبخندش ، کرد پر پر گل و دور افکندش ! وای از عاشقی و بخت سیاه آه از دست پری رویان .... آه !
فریدون مشیری
LINK|نوشته شده توسط مهدی.و.ج -مهیار ایرانپور- محمد رضا راغب در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 0:2|موضوع: |
اخرين نوشته ها مطالب جالب و اموزشي در ديگر وبسايت ها
|
منوی اصلی دوستان آرشیو مطالب لوگوی ما |
