تبليغاتX
کانون جوانان هلال احمر انزلی _شاخه آزاد - گل و بلبل







گل و بلبل 

 

در گلستانی ، هنگام خزان

رهگذر بود یکی تازه جوان

صورتش زیبا ، قامت موزون

چهره اش غمزده از سوز درون

دیدگان دوخته بر جنگل و کوه ،

دلش افسرده ز فرط اندوه

با چمن درد دل آغاز نمود

این چنین لب به سخن باز نمود :

 

گفت : آن دلبر بی مهر و وفا

دوش می گفت به جمع رفقا :

" در فلان جشن ، به دامان چمن

هر که خواهد که برقصد با من

از برایم ، شده گر از دل سنگ

کند آماده گلی سرخ و قشنگ !"

 

چه کنم من که در این دشت و دمن

گل سرخی نبود ، وای به من !

 

در همانجا به سر شاخه ی بید

بلبی حرف جوان را بشنید

دید بیچاره گرفتار غم است ،

سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت باید دل او شاد کنم ،

روحش از قید غم آزاد کنم .

رفت تا بادیه ها پیماید ،

گل سرخی به کف آرد شاید !

 

جستجو کرد فراوان و چه سود ،

که گل سرخ در آن فصل نبود

هیچ گل در همه گلزار ندید

جز یکی گلبن گلبرگ سپید

گفت ای مونس جان ، یار قشنگ !

گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ

هر چه بایست ، کنم تسلیمت

بهترین نغمه کنم تقدیمت

 

گفت : " ای راحت دل ، ای بلبل !

آنچنانی که تو می خواهی گل ،
قیمتش سخت گران خواهد بود

راستش قیمت جان خواهد بود "

 

بلبلک کامده بود آنهمه راه ،

بود از محنت عاشق آگاه ،

گفت  : " بر خیز که جان خواهم داد

شرف عشق نشان خواهم داد "

گفت گل : " سینه به خارم بفشار

تا خلد در دل پر خون تو خار

از دلت خون چو بر این برگ چکید

گل سرخی شود این برگ سپید

 

.....

 

بلبلک سینه ی خود کرد سپر

رفت سر مست در آغوش خطر

خار آن گل همه تیز و خونریز ،
رفت اندر دل او خاری تیز

سینه را داد بر آن خار فشار

خون دل کرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش

مهر بود ، آری در آب و گلش

 

شد سحر بلبل بی برگ و نوا

دگر از درد نمی کرد صدا

جان به لب ، سینه و دل چاک زده

بال و پر بر خس و خاشاک زده

گل به کف ، در گل و خون غلط زنان

سوی ماوای جوان گشت روان

 

عاشق زار ، در اندیشه ی یار

بود تا صبح همانجا بیدار

بلبل افتاد به پایش جان داد

گل بدان سوخته ی حیران داد

 

سوخت بسیار دلش از غم او

ساعتی داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و وداعی به نگاه

کرد و برداشت گل ، افتاد به راه

 

دلش آشفته بد از بیم و امید

رفت تا بر در دلدار رسید ،

 بنمودش چو گل خوشبو را

دخترک کرد ورانداز او را

قد و بالای جوان را نگریست

گفت : " افسوس ، پزت عالی نیست !

گرچه دم می زنی از مهر و وفا

جامه ات نیست ولی در خور ما  ! "

 

پشت پا بر دل آن غمزده زد

خنده بر عاشق ماتمزده زد ،

طعنه ها بود به هر لبخندش ،

کرد پر پر گل و دور افکندش !

وای از عاشقی و بخت سیاه

آه از دست پری رویان .... آه ! 

 

 

فریدون مشیری

              

LINK|نوشته شده توسط مهدی.و.ج -مهیار ایرانپور- محمد رضا راغب در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 0:2|موضوع: |

اخرين نوشته ها

»
»
»
»
»گل و بلبل
»عاقبت
»
»حال من
»گذران
»شب و ستاره

مطالب جالب و اموزشي در ديگر وبسايت ها


برترين قالبهاي بلاگفا-آموزش فتوشاپ-دانلود نرم افزار و بازي-دانلود فونت